روزها سپری میشوند و تغییری حاصل نمیآید. شب از پس روز میرسد و قطرهای نمیبارد. نه این چشم گنهکار و نه این آسمان زمین. دلی که سیاه شود شستنش به سختی خرد کردن کوهی است به بزرگی همان گناهان و به مشقت فرو رفتن در دریا به عمق همان ذنوب.
وقتی بار گناه سنگین شود و توبهای در پس آن نباشد چشم هرچه خواهد ببیند و زبان هرچه خواهد بگوید و شکم هرچه خواهد بخورد. نه دست را یارای سر باز زدن از فرمان دل است و نه زبان را قدرت فرار از دستور عقل. اما کدامین عقل؟ عقلی که مست شده ست به می گناه و دلی که مجنون است به ضربات فسق.
پس اگه گناهکاریم بیایید هر چه زود تر توبه کنیم .چون.............خدا خیلی مهربونه و ما رو خیلی زود و راحت می بخشه و عقل و دلمون رو پاک می کنه.

اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کل ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
از این که باز فرصت کردم بیام توی اینترنت و مطلب بنویسم خیلی خوشحالم.![]()
نمی دونید از اول فصل پر شور و گرم تابستون چقدر کار ریخته روی سرم واونقدر کار برام پیش اومده که گرمای تابستون رو برای من چند برابر کرده.
امید وارم بعد از این که این مطلب رو براتون پست کردم توی وبلاگ دوباره و به زودی بتونم براتون مطالب جدید بیارم.
به امید مطالب جدید
نسل سومی بعد از نتایج کنکور و تعیین رشته![]()
امروز اومدم پای کامپیوتر تا تموم چیز هایی رو که توی دلمه بنویسم ولی وقتی رفتم شروع به نوشتن کنم انگار اصلا دستم به نوشتن نمی ره چراش رو نمی دونم.
چند روزه که می خوام بیام و یه چیز هایی رو براتون بنویسم ولی از وقتی که دوباره بعد از مدت های زیادی یه نفر رو که اصلا دلم نمی خواست ببینمش دیدم تموتم فکرم بهم ریخته و فکر می کنم خیلی خسته ام ...
امید وارم برای هیچ کس همچین موقعییتی پیش نیاد و هر کس هرچیز خوبی که دلش می خواد ببینه.
کنکور تموم شد و من فکر می کنم تونستم شاخ این غول بزرگ رو بشکنم و الان با آسودگی دارم به کار هام
میرسم .
از امروز دیگه منتظر مطالب جدید در وبلاگم باشید.![]()
کم کم کنکور داره تزدیک می شه و من یه کنکوری هستم پس در نتیجه باید سعی و تلاشم رو در این مدت بیشتر کنم و احتمالا دیگه وقتی برای پرداختن به وبلاگم ندارم و از این که شاید نتونم مطالب جدیدی رو توی وبلاگم بنویسم از شما عذز خواهی می کنم.
لطفا برای موفقیتم دعا کنید.![]()
نسل سومی پشت کنکوری
سال ها گذشت و عقاب خیلس پیر شد.
روزی پرنده بل عظمتی را بالای سرش بر
فراز آسمان ابری دید.او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بال های طلاییش بر خلاف
جریان باد پرواز می کرد.
عقاب پیر ،بهت زده نگاهش کرد و
پرسید:"این کیست؟"
همسایه اش پاسخ داد:"این یک عقاب
است سلطان پرندگان.او مطعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل یک مرغ مرد.زیرا فکر می کرد یک مرغ است.

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دخترِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست.
من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد.
در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه.
دوباره در طویله باز شد.
باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین می کوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه.
پس به سمت حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.
برای بار سوم در طویله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد.
این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود!
در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید.
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد:
من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. چند سکه در داخل کلاه انداخت . و بدون این که از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی آن را برداشت و اعلان دیگری روی آن نوشت. و تابلو را کنار پای او گذاشت وآن جا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس است . مرد کور از صدای قدم هاش او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که نو شته تابلو را عوض کرده به او بگوید که :بر روی آن چه نوشته؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته روی ان را به گونه دیگر نوشتم و لبخندی زد و رفت مرد کور هیچ وقت ندانست که روی تابلو چه چیزی نوشته شده و روی تابلوی او خوانده می شد :
فصل بهار است .ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!

تا کی در انتظار گذاری به زاریم / باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم
دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز / جانسوز بود شرح سیه روزگاریم
بس شکوه کردم از دل نا سازگار خود / دیشب که ساز داشت سر سازگاریم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد / چشمی نماند شاهد شب زنده داریم
شرمم کُشَد که بی تو نفس می کشم هنوز / تا زنده ام بس است همین شرم گساریم
تا هست تاج عشق تو بر سرم ای غزال / شیرین بود به شهر غزل شهریاریم
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه توهمدرد من مسکینی
کاهش جان تو من دارم و من می دانم / که تو از دوری خورشید چه ها می بینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی
هر شب از حسرت ماهی ،من و یک دامن اشک / تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی
همه در چشمه ی مهتاب غم از دل شویند/ امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی
من مگر طالع خود در تو توانم دیدن / که تو ام آینه بخت غبار آگینی
نی محزون مگر از تربت فرهاد دمید/ که کند شکوه ز هجران لب شیرینی
تو چنین خانه کن دل شکن ای بتد خزان / گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی
کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد/ ای پرستو که پیام آور نفرینی

پسر کوچکی ،روزی هنگام راه رفتن در خیابان،سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی ،خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او با چشم های باز سرش را به شوی پایین بگیرد (به دنبال گنج!).او در مدت زندگی اش 296 سکه ی 1سنتی ،48 سکه 5 سنتی،19 سکه 10سنتی،16 سکه 25سنتی،2سکه نیم دلاری،و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
در برابر به دست آوردن 13دلار و 26 سنت ،او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ،درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچ گاه حرکت ابر های شفید را بر فرلز آسمان ها در حالی که از شکلی به شکل ی دیگر در می آمدند ، ندید. پرندگان در حال پرواز ،درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر،هر گز جزئی از خاطرات او نشد.

حیف نیست این منظره رو از دست بدیم
مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنيد .
و سپس دوباره فرياد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهيد و صدای رعد در آسمان طنين افکن شد ، اما مرد باز هم نشنيد .
مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم .» و ستاره ای به روشنی درخشيد ، اما مرد فقط رو به آسمان فرياد زد :
« پروردگارا ، به من معجزه ای نشان بده » و کودکی متولد شد و زندگی تازه ای آغاز شد ، اما مرد متوجه نشد و با نااميدی ناله کرد :« خدايا ، مرا به شکلی لمس کن و بگذار تا بدانم اينجا حضور داری .»
و آنگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از آسمان بر روی زمين دراز کرد و مرد را لمس کرد ، اما مرد با حرکت دست ، پروانه را دور کرد و قدم زنان رفت..............

جلو رفتم و پرسیدم خروسک من دیگر نمی خوانی؟ خسته شده ای؟
جواب داد :آری خسته شده ام بس که داد زدم و گفتم لحظه ها را در یاب و زمان را از مرگ نجات بده....
مهم نیست چی داشته باشیم! مهم چیز دیگری هست...
مهم نیست پول داشته باشیم یا نداشته باشیم. پول حتما باعث خوشبختی و خوشحالیمون نمیشه! هستند کسانی که چیزی در کف ندارند اما شاد تر از من و شما هستند.
مهم نیست رتبه و مقام داشته باشیم. رتبه و مقام حتما باعث احترام دیگران بهمون نمیشه! هستند کسانی که جاه ندارند اما محترم هستند.
مهم نیست چند سال عمر می کنیم. مهم این است که در همین اندک مدت چطور زندگی می کنیم.
داشته و نداشته ات مهم نیست. مهم این است که چقدر شکر گذاری، که چقدر عاشقی، که چقدر تشنه ی وصلی.....
صبر کن حافظ به سختی روز و شب
عاقبت روزی بیابی کام را

.jpg)
مرگ را فراموش نكنيم به عنوان زمان رسيدن ما به بهترين دوست
ولي به انتظارش ننشينيم
.jpg)
همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم
از این که عاشق تو ام حس غرور میکنم
دو باره با سلام تو تازه تازه می شوم
با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم
با تو ستاره می شوم .... با تو ستاره می شوم ...

خداي من


