در این میان مساله ی اصلی این است که چرا مسولین به سوالات بالا پاسخ نمی گویند؟یا می دانند و نمی خواهند پاسخ بگویند٬یا نمی دانند و به دنبال دانستن هم نیستند.تا کی می خواهند به دنبال پاک کردن صورت مساله باشند؟ تا کی می خواهند به دنبال پاک کردن شعار های روی دیوار دانشگاه ها باشند؟آیا واقعا وقت پاسخ گویی و اعتماد سازی در میان دانشجویان نشده و هنوز هم باید آن ها را عده ای کم و متاثر از عناصر غربی به شمار بیاوریم؟
در پایان باید به ابن نکته اشاره کرد که همین دانشجویان متاثر از غرب هستند که آینده ایران را در دست دارند و تا زمانی که بخواهیم آن ها را عناصر ضد نظام خطاب کنیم و غیر خودی بدانیم نخواهیم توانست آینده روشنی را برای ایران متصور باشیم.
نمی دانم چه می حواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و اکنون دو بال مرغ آوازام شکسته است
نمی دانم چه می حواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رفت گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج و گم راه
چو روح خوابگردی مات مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی است خون بار که همچون گریه می گیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود نمی دانم چه می خواهم بگویم
واقعا نمی دانم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با دوستم قدم می زدم از من پرسید:"چرا اینقدر بیخیال شدی؟"
در آن زمان جوابی برای گفتن نداشتم ولی حالا فکر می کنم شاید جوابی را برای این بیخیالی پیدا کرده باشم شاید.
شاید دلیل این بی خیالی وجود یک علامت سوال بزرگ در ذهن کوچک من است.علامت سوالی که در ذهن خیلی ها هست ولی من نتوانسته ام این علامت سوال را از ذهنم پاک کنم٬ علامت بزرگی که تشکیل شده از علامت های کوچکتر که تنها جوابی که در حال حاضر برای آن وجود دارد این است که:"به خدا توکل کنیم او همه چیز را درست می کند".
ولی من می گوییم که در این میان نقش ما چیست؟چرا حق پرسیدن نداریم٬یا اگر هم داشته باشیم چرا جواب درستی برای آن وجود ندارد؟؟؟؟؟آیا باید تا زمان آمدن منجی(که می گویند همه چیز درست می شود) صبر کنیم؟؟؟؟؟؟
چند ماهی است لحظه شماری می کردم.
چند ماهی است کوله بارم پر شده بود و نمی دانستم کجا خالی کنم!!!!!؟؟؟؟؟
بله...کوله بارم پر شده.....کوله باری از نا فرمانی ها٬کوله باری از بدی ها٬کوله باری از بد قولی ها٬کوله باری از هر چه فکر کنید که خریدار ندارد جز خدا....
این همان منزل است٬این همان جا است٬این همان خداست که بار ها آن کوله بار را از من خرید ولی این همان من هستم باز با همان کوله بار که سال پیش و ماه پیش از من خرید و امید دارم که باز از من می خردش.چون اوست تنها خریدار این کوله بار و اوست که مرا به این جا رسانده....
هر بار پشیمان شدم ولی باز تاثیرش بیش از چند روز نبود...
هر بار فقط گفتم ببخشید....
ولی تو هر بار مرا پذیرفتی٬تو هر بار به من فرصت جبران دادی٬ولی من٬ ولی من٬ولی من با کمال وقاحت باز در حضورت به قولی که به خودم و خودت داده بودم عمل نکردم(حتی به خودم وفا نکردم).
چه کار کنم؟چگونه باز خودم را به دست بیاورم؟؟؟؟چگونه باز به آغوشت باز گردم؟؟؟
می دانم بیشتر از آنچه در ذهن من بگنجد بخشنده هستی٬می دانم حتی بیشتر از خودم به سعادت من علاقه مندی٬می دانم از هرکس دیگر به من نزدیکتری پس درونم را بخوان و فرصتی دیگر در اختیارم قرار بده....
خدایا کمکم کن...!!!!!!!!!!
نا امیدی را دوست ندارم زیرا که بزرگترین گناه نا امیدی است٬ولی این را هم باور دارم که هیچ گناهی از عفو خدا بزرگ تر نیست.
نا امیدی را دوست ندارم ولی از مشکلات نا امید کننده می گوییم زیرا شنیدن آن ها ما را وادار به فکر کردن برای پیدا کردن راه حل ها می کند.
حجة الاسلام و المسلمین مسیح بروجردی نوه دختری امام خمینی که پدرش دکتر محمود بروجردی در سال های پایانی دولت خاتمی عهده دار مدیریت مرکز گفتگوی تمدن ها بود، درباره توجه ویژه پدربزرگش امام خمینی به رادیو بی بی سی، چنین می گوید:
«در نجف که بودیم مدتی از سال، زمان پخش اخبار رادیو بی بی سی ساعات 19:45 و درست مصادف با وقتی بود که امام نماز مغرب را خوانده و آماده انجام نوافل بودند ... اگر اخبار، مطلب خاصی داشت از سر نماز بلند می شدند و قشنگ می نشستند که بی بی سی را گوش کنند و در این حالت، شنیدن اخبار را بر خواندن نماز عشا مقدم می داشتند. یعنی اول بی بی سی را گوش می کردند و بعد نماز عشا را می خواندند.» (به نقل از کتاب برداشت هایی از سیره امام خمینی، به کوشش غلامعلی رجایی، ج4، ص 271)
اگر خاطرات شاه و بستگان وی را خوانده باشید حتماً به عمق بدبینی آنها به بی بی سی پی برده اید. آنها هنوز هم بی بی سی را از عوامل شکست رژیم پهلوی می دانند و همین مسأله را دلیلی بر وابستگی انقلاب ایران به منافع بریتانیا قلمداد می کنند.
اين دو نكته تاريخي را نوشتم تا به اهميت اين شبكه در تاريخ انقلاب اسلامي و واكنش دو شخصيت اصلي اين انقلاب نسبت به بي بي سي كه اين روزها علاوه بر راديو به شكل تلوزيوني نيز فعاليت ميكند ٫ پي ببريم . استقبال زياد مردم از اين رسانه نشان از اين حقيقت دارد كه آنها چه قدر تشنه اخبار بدون سانسورند ٫ اين عطش به نیروهای خارج از ایران ریشه در اقدامات نادرست داخلی دارد.
روز آغاز به كار شبكه تلوزيوني بي بي سي اميدوار بودم ٫اکنون كه رقیبی جدی در صحنه حاضر می شود می تواند محرک خوبی برای اصلاح ساختاری صدا و سیما باشد. اميدوار بودم كه مسوولين به درستي با اين مساله برخورد ميكند .
ولي اكنون ميبينم كه چه اميدهاي پوچي ... چه خوش خيال بودم. مسوولين با كارهاي همچون قطع شبكه٫ اخراج خبرنگاران انگليسي ٫ تخريب رسانه اي اين شبكه و... صورت مساله را پاك كرد .
عدوي كه ميتوانست سبب خير باشد.
این نوشته از دوست خوبم آرمان .وبلاگ کمال باران(توی لینک هام هست)
مگر نه این است که هر انسانی صاحب فکر است و می تواند راه خود را انتخاب کند٬ یا این که شما به این پایبند باشید که هر چه که به تو گفتند خوب است بدون هیچ تفکری بپذیری.
با ما چه شده که ما چشم خود را به روی همه حوادث بسته ایم و تمام جهان را در فلاکت می بینیم٬ هر روز داریم روی این خبر تکیه می کنیم که تمام جهان در حال زوال است و این فقط ما هستیم که مشکلی نداریم.نشسته ایم تا خدا خود به داد ما برسد٬نشسته ایم تا شاید امام زمان (عج) به خودی خود ظهور کند پس وظیفه ما چیست؟؟؟؟خدا در آیاتی از قرآن مر فرماید:"تا خود انسان ها در خود تغییری به وجود نیاورند ما(خدا)در وضع آنان تغییری نخواهیم داد."
ما فقط نظاره گر شده ایم و هر کسی را که کمی بخواهد فکر کند و این مشکلات را بیان کند مورد عتاب قرار می دهیم و همین نظاره گری ماست که سازنده این مشکلات است(خود را عادت داده ایم به باور کردن تمام حرف ها و بله و چشم گفتن بدون تفکر).
پس بیاییم به جای این که با تفکرات جدید به مباره بپردازیم و بلافاصله آن ها را به سخره بگیریم و گویندگانشان را مورد سوال قرار دهیم کمی به این حرف ها فکر کنیم و سعی کنیم که چشمانمان را به روی واقعیت نبندیم زیرا دین گریزی و ناامیدی جوانان در جامعه حال نتیجه همین تحجر ها در صحنه های مذهبی ٬سیاسی و ... است.
دراین جا لازم به ذکر است که تمام نوشته های این وبلاگ نگاه من به دنیای پیرامون است.
فقط آمدم بنویسم.
بنویسم که نمی توانم آنچه را که در ذهنم است به انگشتانم جاری کنم.
بنویسم که دغدغه برای نوشتن در من نیست.
بنویسم که باید در درونیات و بعضی از تفکرات خودم تجدید نظر کنم.
بنویسم که نیاز به تفکر و مطالعه بیشتر دارم.
بنویسم فقط آمدم بنویسم.
گوشی خواستم برای شنیدن...
کجا می شود پیدایشان کرد شاید زیاد خوش بین بوده ام یا شاید هم نه!!!!!!!کمی بیشتر باید صبر کنم.و به قدرت خودم و مردم امیدوارتر باشم.
تا این ها را به وجود بیاورم.
دیشب که توی خیابان ها خبری بود ولی امروز همه یا خوابند یا در حال آمادگی برای فردا٬فردا یعنی روزی به یاد ماندنی که امید وارم با خبری خوش برای جوان ها به یاد ماندنی تر هم بشود.
به امید فردا های بهتر
بازار انتخابات گرم است و در تمام مردم ایران چه بزرگ و چه کوچک شوری وجود دارد.در این میان کسانی هستند که در حال گذاشتن هندوانه زیر بغل مردم هستند(انگار هنوز فصل تابستان شروع نشده٬ هندوانه ها هم مانند سیب زمینی ها روی دستشان باد کرده) و گروهی دیگر در پی این هستند که مردم را از رای دادن منصرف کنند که به نظر من گروه اول از گروه دوم خطر ناک تر است.
در این مدت که از شروع تبلیغات نامزد ها می گذرد من از کارهای بسیاری از مردم ایران در حیرتم که چگونه چشم خود را به روی حقایق بسته اند و فقط از یک سو به انتخابات می نگرند.البته شاید هم این یک سو نگری از ان روست که مردم ما را عادت داده اند به یک سو نگری.
از سوی دیگر که بعضی از مردم ما یک سو نگرند بعضی از مسولین نیز حاضر به اقرار اشتباهات خود نیستد و به این عقیده پایبندند که من خوبم و از هر لحاظ تکمیل(عجوبه هزاره سوم) و تمام کسانی که با من نمی سازند بد هستند و فاسد.
من به عنوان یک نسل سومی از مردم می خواهم که چشم های خود را بیشتر باز کنند و این را می گویم که اگر به همین منوال پیش رویم دیگر نشاطی در جوان ها باقی نمی ماند که بخواهند آینده کشور را بسازند...
همیشه در انتظار این هستم تا مشکلی داشته باشم که که سراغی از خدا بگیرم و او را در دالان های آسمان جست و جو کنم،غافل از این که در وجودم خانه دارد و او را باید در دهلیز های قلبم بیابم،همان قلبی که تمامش را خدا فرا گرفته و من هیچ وقت او را حس نمی کنم،همان قلبی که به قول خیلی ها هر روز عشق جدیدی را حس می کند به جز عشق خدا....
باید خدا را در قلبم جست و جو کنم،قلبی که روزانه و شاید هر چند ساعت یا دقیقه خمیره جدیدی در آن شکل می گیرد(که عشقش می نامند)و من همیشه در پی پروراندن این خمیره ها تمام تلاش را به کار می گیرم وبدون توجه که کل این (به قولی)عشق ها،دوست داشتن ها و خواستن ها از جانب او برخاسته ،او که همیشه در قلب من بوده و خواهد بود و از هر کسی بیشتر مرا دوست دارد ولی من هیچ گاه به او توجهی نمی کنم.خدایی که هر از گاهی در هنگام مشکلات در دالان های آسمان به جست و جویش می روم و از دور ترین راه ممکن به دنبالش روانه می شوم و زمینه این را که بتوانم در قلبم بیابمش را فراهم می کنتم ولی باز بغد از گذشت ان مشکل باز فراموشش می کنم و به اعماق قلبم می فرستمش اما او هیچ گاه مرا رها نکرده و این همان عشق واقعی است ،عشق خدا نسبت به تک تک بندگانش که در همه جا این را بیان کرده ولی من هیچ گاه به او اهمیت نداده ام در صورتی که همیشه او را حس کرده ام و با این حال از او انتظار بیشترین ها را دارم!!!!!!!!!!!!!!
خدایا قدرتی به من بده که بتوانم عشقت را در دهلیز های قلبم پیدا کنم و آن را بپرورانم.که این جز با کمک تو و تلاش و خواست خودم امکان پذیر نیست.
از مدرن چه برداشتی داریم؟؟؟؟؟؟؟؟آیا به این معنی است که هر روز بیشتر و بیشتر نسبت به دیگران بی تفاوت شویم.آیا واقعا به این معنی است که هر روز روابطمان با دیگران سرد تر شود؟؟؟؟؟؟؟آیا به ان معنی است که در قبال دیگران هیچ مسولیتی بر عهده نگیریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه بلایی بر سر آن داستانهای عبرت آموزی آمده که در کتاب های دبستان می خواندیم؟فراموش کردیم دهقان فداکار و پترس و....؟؟؟؟
چه بلایی بر سر افراد آمده که حتی اگر بخواهیم به کسی خوبی هم بکنیم آن فرد ما را پس می زند و به ما به عنوان دشمن یا رقیب نگاه می کند....
مدتی است به خودم و آنچه که هستم فکر نکرده ام.مدتی است خود را در میان شلوغی های این شهر بزرگ (که زمانی است در آن به سر می برم) گم کرده ام و هیچ تلاشی برای پیدا کردنش نکرده ام.
کجا گم شده؟چگونه گم شده؟نمی دانم٬ فقط این را می دانم که تمام گناه این کار به پای من است٬چرا که در این مدت به بی ارزش ترین عامل زندگی ام تبدیل شده بود.
نمی دانم خودم را کجا گذاشتمش و بی توجه به این که او باید همیشه در کنارم باشد تا بتوانم این جسم بی ارزش را به دیگران بشناسانم از کنارش گذشتم.از کنارش گذشتم و در مقابل دیگران خودم را خوار و بی ارزش کردم.تا جایی به او بها ندادم که اگر پیدایش کنم دیگر رویی برای دیدنش ندارم٬دیگر رویی ندارم که چشم در او بدوزم و بگویم تو مال منی زیرا که این خود افتخار بیش از این ها را دارد.
ولی چیزی که من هیچ گاه به آن توجه نکردم این بود که خود هیچ گاه گم نمی شود!این من هستم که فکر میکنم او را گم کرده ام٬ او همیشه در کنار من است و من هیچ توجهی به او ندارم٬این را نمی دانستم که او هیچ گاه مرا رها نمی کند و این گناهی است بزرگ تر از گم کردنش یعنی گناه بی توجهی....
اصلاح- الگو - مصرف
کلمات بالا کلماتی هستند که از اولین ثانیه های شروع سال ۱۳۸۸ بر سر زبان ها افتادند و تا آخرین ثانیه های این سال و یا شاید سال های دیگر در صدر شعار های اساسی کشور ما قرار خواهند داشت.ولی باید گفت اصلاح در چه!!!!!!!؟؟؟؟؟فقط در مادیات٬در اقتصاد و در منابعی که همیشه در معرض خطر اتمام هستند؟؟؟؟؟؟
من می خواهم بگویم همیشه اصلاح مصرف در مادیات و منابع فانی نباید صورت گیرد!چرا نباید قدر بی نهایت هایی که در اختیارمان هست را بدانیم؟
چرا نباید در بی نهایت هایی مثل واژگان در اختیار خود به طور صحیح استفاده کنیم.
فکر کنیم تا به حال چند بار بدون تفکر سخن رانده ایم٬چند بار با استفاده از واژگان نادرست و استفاده بی رویه از کلمه ها دیگران را رنجانده ایم.این شمارش از دست من خارج است٬دیگر شمارا نمیدانم.
به رنجاندن دیگران توجه نکنیم٬فقط حساب کنیم تا به حال چند بار با زبان سرخ نزدیک بوده سر سبز را بر باد دهیم٬فکر کنیم چند بار با استفاده بی رویه و بدون فکر از کلمات برای خود مشکل به وجود آورده ایم.فکر کنیم به بسیاری از دوستی ها که با واژگان ما از هم پاشیده و فکر کنیم به خیلی از کارها که با زبان انجام داده ایم....
وقتی توانستیم از بی نهایت ها به طور صحیح بهره ببریم می توانیم عوامل دیگر را نیز در اختیار خود قرار دهیم.
ترکیبی نامانوس در فرهنگ و زندگی...
عمر می گذرد و من بدون هیچ توجهی به گذشتن عمر نفس می کشم.گذشتنی که برای من از همه چیز بی اهمیت تر است.
عمری که با گذشتش بزرگترین فرصت ها را از من دریغ می کند،بزرگترین شکست ها را در کوچکترین پیکار ها برایم می آورد زیرا که من به او اهمیت نمی دهم.
به راه های مختلف از من کمی اهمیت را طلب می کند ولی من در افکار زندگی خود غرق شده ام و به او هیچ توجهی نشان نمی دهم.
در سعی هستم که مقابل گذشت او از زندگی ام ایستادگی کنم بدون توجه به این که هیچ کس هنوز نتوانسته از گذر عمر جلو گیری کند و فقط کسانی در پیکار با عمر پیروز بوده اند که فریاد گذرش را در یافته اند و از لحظه لحظه آن استفاده کرده اند.
می گویم: چه موقع در خواهی یافت این ندا را....؟
پاسخ می دهم: شاید زمانی که دیگر دیر باشد برای گوش سپردن به این ندا...


